دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 10276
تعداد نوشته ها : 10
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب

شهید صمد ارادت

 قائم مقام فرمانده گردان حضرت قاسم (ع)لشکر 31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

در سال 1342 ه ش در شهرستان« اردبیل» متولد شد . تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی در اردبیل ادامه داد وبه دلیل کمک به خانواده در تامین مخارج زندگی از تحصیل باز ماند.

در سالهای مبارزه با رژیم ستم شاهی اونیز در صف مبارزان بود و در این راه از هیچ کوششی دریغ نکرد.
انقلاب که پیروز شد او بهترین نهاد را برای خدمت به مردم وانقلاب ؛سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دید و در سال 1359 به عضویت این نهاد مردمی در آمد .

دوسال از جنگ گذشته بود و«صمد» قائم مقام فرمانده گردان شده بود ودر لشگر عاشورا مردانه در مقابل دشمنان مبارزه می کرد.

سرانجام در تاریخ 6/ 2/ 1361 در منطقه ی شلمچه در حالی که پیشاپیش نیروهای گردان در حال پیشروی به سمت دشمن بود ،بر اثر اصابت تیر به شکمش به شهادت رسید .

یادنامه

  دم دمهای ظهر داغ تابستان ،گرمای مطبوع آفتاب ،صمد را توی حیاط کشیده ،تنش را مور مور می کرد .زیر رگبار اشعه خورشید جا خوش کرده بود .پشت به آن ،کنار طاقنمای قدیمی حیلط ،تن، یله کرده ،نور می خورد .پیوستن به نور و درک ذرات هستی اش ،رازی است که انسانهایی از سلاله نور را در سیطره ی خود گرفته است .صمد همیشه نور را می جست و اینک نیز ،غنیمت تابستان زود گذر شهر ،واداشته بود که حمام آفتابی بگیرد و گرمای نور پراکنده در فضا را در تن و جان خویش ذخیره سازد .چنان او را در خلسه فلسفی لحظه ناب یافتم که دلم نیامد حواسش را پرت کنم .آهسته کنارش نشستم .آسمان را به تفسیر نشسته بود .شوخی کردیم و خندیدیم و سر به سرش می گذاشتم .
مادرم داشت از پله ها پایین می آمد که صمد تند و سریع از دور ،در پشت رختهای روی طناب پناه گرفت و سپس به سرعت چادر وی را که بر روی طناب آویخته بود بر کشید و تن خود را پوشاند .گفتم :صمد !مادر که نامحرم نیست چرا چنین می کنی ؟وانگهی پوشش ات هم که کافی است .جوابی نداد ،سوال پیچش کردم .آهسته با انگشت به پشت سمت قلبش اشاره کرد و گفت :نمی خواهم مادرم زخمم را ببیند و ناراحت شود .اثر آن زخم عمیق که در یک عملیات ،بر پشتش نشسته بود تا پایان زندگی کوتاهش با وی بود .

نیمه های شب با صدای مادر از خواب بر جستم .گوشه ای نشسته بود و می گریست .با دیدن من به سویم بر گشت و گفت :بلند شو ...
بلند شو ...صمد شهید شده .هراسان از جا پریدم و داد زدم :مادر !این چه حرفیه ؟چطور مگه ؟آخه ...اجازه نداد حرفهایم تمام شود :خواب دیدم ...هق هق گریه اش در فضای اتاق پیچید و ادامه داد :خواب دیدم که دوازده ستاره نورانی از آسمان به حیاطمان آمده ،صمد را صدا زدند ،کمی آرامش کردم و گفتم :مادر چیزی نیست خواب دیدی ان شا الله !خواهد آمد .

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید

حرف آخر ...


بسم الله ارحمن الرحیم‎

‏من به فرمان امام وبرای مبارزه با مستکبرین و حمایت از روحانیت مبارز به جبــــــهه مى روم و پاى در چکمه مى کنم و اسلحه به دوش مى گیرم؛ سینه دشمن را نشانه مى روم نه به خـــــاطرکینه و خصم بلکه براى احیاى دینم و صدور انقلابم .
اى امت اسلام، اى امت ایران، هــــرگزفــــــریب منافقان و روشنفکران غرب زده را و شرق زده‌گان را نخورید و روحانیت را حامى باشیــــــد . اى امت مسلمان، اى پویندگان راه اسلام، هرگز امام را تنها نگذارید وچند پیــــامى دارم به صــــــورت شعر به امام و امت مسلمان :

جنگ جنگ است بیا تا صف دشمن شکنیم
صف این دشــمن همچو اهریمن شکنیم.
افسانه قلعه شیطان بزرگ
چون على فاتح خیبر شکن مى شکنیم‎
راه ماراه حسین است که تیشه خون
همه بت هاى زمین درشب روشن شکنیم‎ ‏
گرچه تاریخ سکوت است (نبودن ) اما
ما به یک دم (بودن) ز (نبودن) شکنیم‎

منبع:"روایت سی مرغ"نوشته ی گروهی،نشرکنگره ی بزرگداشت سرداران وشهدای آذربایجان،اردبیل-1376

 


دسته ها : شهدا
X